رضا قلى خان ( هدايت )
790
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
از كردآورى خويشتن باشد در خون شدن كنايه از قصد كشتن بود چنان كه مختارى كفته مردمان از رشك در خون من مسكين شوند * چون به حال عشق او ياد من مسكين كنند در ريختن با اول مضموم كنايه از دو چيز است اول كنايه از سخنان خوب بود دويم كنايه از كريه كردن باشد در زبان داشتن كنايه از آنست كه سخنان نالايق در حق او مىكويند چنان كه ظهورى كفته افسوس كه كوشواره پند ترا * از كوش كشيده در زبانش دارند درز كردن آشكار شدن پنهان در سرشد و سر نشدن كنايه از هلاك شدن و بزركى و سرى نيافتن چنان كه حكيم سنائى كفته هيچكس چون تو تا جور نشدند * همه در سر شدند و سر نشدند در سفتن كنايه از سخن نغز كفتن و ازاله بكارت كردن بود چنان كه شاعر كفته نوشخندى كه چون سخن كفتى * عقل پنداشتى كه در سفتى شيخ نظامى در باب معنى دويم كفته در ناسفته را كرسفت بايد * سخن در كوش دريا كفت بايد همو كفته هر ترانه ترانه مىكفت * هر نسفته درى درى مىسفت در عرق شدن كنايه از خجلت كشيدن باشد در غوركى مويز كشتن كنايه از بمراد نارسيدن و ضايع ناشدن باشد چنان كه ظهورى كفته خوش ظهورى بخام جوشيها * كرد در غوركى مويز مرا در فلان كريختن كنايه از پناه بردن به دو باشد در لوزينه سير خوردن در لوزينه سير دادن كنايه از دو چيز است اول كنايه از فريب خوردن بود چنان كه حكيم سوزنى كفته اندر ايّام تو بر جان غرورى روزكار * ناكسان كس شده خوردند در لوزينه سير دويم كنايه از كاريست كه عيش كسى را منغص بسازد چنان كه انورى كفته هركه در پيمان تودرتو نماند چون پياز * انتقام روزكارش داد در لوزينه سير در ميان بودن رهن و كرو بودن در نخ افتادن كنايه از آنست كه در مقام خرابى و استيصال كسى شوند چنان كه خواجوى كرمانى كفته فلك در نخ ما فتاد است سخت * ندانم كه تا چون شود كار بخت در نورد نهادن كنايه از پنهان كردن و بىنامونشان بودن درونپرور كنايه از صاحبدل و مجاهد بمعنى مربى كل دروندار كنايه از منافق و كينهور امير خسرو كفته معتبر عالم و جاهل شده * كرچه دروندار سيهدل شده دروازه كوش كنايه از سوراخ كوش است دروازه نوش كنايه از دهان معشوق بود دره آسمان كنايه از كاهكشان و آن را به عربى مجره خوانند در هزيمت بودن كنايه از مغلوب بودن و خود را به صورت غالب نمودن باشد چنان كه شاعر كفته تو نيز اندر هزيمت بوق مىزن * ز چاهى خيمه بر عيّوق مىزن درياكش و دريانوش كنايه از شرابخوريست كه زود مست نشود چنان كه امير خسرو كفته در مجلس وصالت دريا كشند مستان * چون دور خسرو آيد مى در سبو نمايد حكيم خاقانى كفته تشنكانى كه ز جان مست شدند از مى عشق * دل درياكش سرمست چو دريا بيند همو كفته بس زر زخشا كه آن درياكشان سيم كش * بر صدف كون ساغر كوهرفشان افشاندهاند در يك ترازو دو من سنجيدن كنايه از آنست كه در يك مملكت دو پادشاه ممكن نباشد چنان كه شيخ نظامى كفته جز اين با منت هيچ واخواست نيست * كه در يك ترازو دو من راست نيست دستارچه ساختن كنايه از هديه دادن و استمالت كردن باشد دست از سر كرفتن كنايه از بيرحمى و بىشفقتى نمودن باشد دست افشان و دست افشاندن كنايه از دو چيز است اول كنايه از رقص كردن باشد چنان كه شرف شفروه كفته قد آن دارى اى رعنا كه در رقص بدست افشان ببخشى ملك پرويز مولوى معنوى كفته خبرت نيست كه در باغ كنون شاخ درخت * مژده تو بشنيد از كل و دستافشان شد دويم كنايه از ترك دادن باشد هم مولوى معنوى كفته طبع سير آمد طلاق او براند * پشت به روى كرد و دست از وى فشاند دستافكن كنايه از سه چيز است اول كنايه از خادم باشد دويم كنايه از عاجز بود سيم كنايه از يادكار است دست انداختن كنايه از دو چيز است اول كنايه از شناورى كردن باشد دويم كنايه از تمسخر نمودن بود دست انداز كنايه از هفت چيز است اول كنايه از رقاصت بود دويم كنايه از كرّه نر باشد سيّم تيرانداز را كويند چهارم كسى باشد كه دكه زند پنجم فرازكننده و صدر مجلس را كويند ششم شناور بود هفتم غارت و تاراج باشد دستآويز كنايه از چيزيست كه آن را وسيله ساختن مدعاى خود سازند دستپاك كنايه از سه چيز است اول كنايه از دست خالى و فقير بود دويم كنايه